درباره نویسنده
علیرضا و زهرا
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • علیرضا و زهرا
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • چی بگم!
  • تلخ اما شیرین مثل شکلات تلخ...
  • برای چند لحظه فکر کردن ممنوع
  • اندر احوالات علیرضامردان خان!
  • ماه تولد!!
  • آغازی از نو
  • به پرشین بلاگ خوش آمدید
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • بهمن ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
دوستان من
  • ❀Melody's World❀
  • GoOokeloOM-مهرنوش
  • !...آسمان فرصت خوبی است اگر پر بکشیم-حدیث و فرنوش
  • دنیای سایه ها - کتی
  • جریان در دستان من است - فرناز
  • سکوت سرد - مهسا
  • مطالب متفرقه - پریسا
  • آبی آلبالوئی - Hera
  • خاطرات سهی و عشقش وحید
  • آخرین ستاره ی شب - ماه نو
  • پایان تنهایی های من - محمد،سامان
  • دفترچه خاطرات - سهی و عرفان
  • دل شکسته - محمد
  • ورود معلم ها ممنون - maneli
  • دل شکسته - محمد
  • never forget to smile-یاکوب
  • سکوت - پگاه
  • اسمان کویر-نفس
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر



2musicweb - 2musicweb

هم اتاقی
چی بگم!
نویسنده: علیرضا و زهرا - یکشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳٩٠

کاش اینجا هم فیس بوکی،کلوبی چیزی بود، مینوشتیم:

هی بابا!

                                                                                                 (علیرضا)
_____________________________________________________________________________

پ.ن:
1. نمیدونم با این وبلاگ چرا صفا نمیکنم...!
2. تاحالا شده یه چیزی داشته باشین،(شاید عالی نه، ولی) کلی خوب باشه، بازم احساس کنید ندارید؟
3. من بی مرامم؟
4. "سرنوشت" یا "اراده"؟ آینده ی آدم توی کدومه؟
5. گوسفند! (بی مخاطب! کلا یهو خوشم اومد ازش!)
6. چرا هم دل هم عقل آدم اشتباه میکنه؟؟!
7. وقتی طبق یه الگوریتم کاملا ریاضی، یه عدد Random در میاد و یکی برنده میشه، خواست خدا بوده، یا شانس، یا هیچکدوم!؟
9. هشت نداریم
10. اگه عشقی داشته باشید، میدونید 8 ماه دیگه میمیره،چطور باهاش رفتار میکنید؟
10.اگه اگه قرار باشه برید خواستگاری(یا بیان خواستگاری) گذشته ی خاکستری تون رو مخفی میکنید، یا همه چیز رو به طرف میگید؟
11. وقتی حقیقت ناراحت کنندست و دروغ خوشحال میکنه،و هیچکدوم در آینده تابلو نمیشه،چرا میگیم دروغ بده؟ اگه اسمشون حقیقت، هویج، دروغ بود و هویج همون دومیه بود، شما هویج میگفتید!؟
12. از درس خسته شدم! تموم نمیشه چرا!
13.خوشتون میاد براتون برنامه ریزی شه، بدون اینکه نظرتون رو جویا شن؟
(برنامه ی درسی، ماموریت کاری، کارهای خونه و خونوادگی)
14. اگه خدا نه، پس کی؟
15.گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شــود؟!
پیش پایی به چراغ تـو بـبـیـنـم چه شــود ؟!
یـا رب انـدر کـنـف سـایـه‌ی آن ســرو بـلـنـــد
گر من سوخته یکـدم بـنـشـیـنـم چه شود ؟!
آخـر ای خـاتـم جـمـشـیـد هـمـایـــــــون آثـار
گر فـتـد عکس تـو بر نقش نگینم چه شود ؟!
واعـظ شـهـر چو مِـهـر ملِک و شِـحـنـه گـزیـد
من اگر مِـهـر نگاری بگزیـنـم چـه شــــــود ؟!
عقلـم از خانه به در رفت ، وگر مِی این است
دیدم از پیش که در خانه‌ی دیـنم چه شود ؟!
صرف شد عمر گرانـمایه به معشـوقه و مِـی
تا از آنم چه به پیش آید ، از اینم چه شود ؟!
خواجه دانست که من عاشقم و هیچ نگفت
حـافــظ ار نیز بداند که چنیـنم ، چه شـود ؟!

نظرات ()



تلخ اما شیرین مثل شکلات تلخ...
نویسنده: علیرضا و زهرا - شنبه ٧ آبان ،۱۳٩٠

 بسم الله...

سلامنیشخند چیه خوب!!اصلا کی گفته هر وبی که دو نفره باشه باید تند تند اپ بشه نیشخند حالا دو تا تنبل افتادن گیر هم و باهم وب زدند شووما که جفتیمونو میشناسین میدونین که تنبلی تو خونمونه!!حالا تنبلی هم نه هااا دنبال سوژه فکری واسه اپ میگشتیم که  هیچکدوم یافت نمیکردیمزبان حالا الانم که دارم اپ میکنم زیاد مطمئن نیستم که چی اپ کنمنیشخند 

الانشم که با تهدید مهرنوش و اینا اومدم اپ کنمنگران اجازه هم هنوز نگرفتمزبان(مهرنوش داند حرفم چیست!!)

عشق چیه؟

اره عشق چیه!!شاید واسه اپ کردن در مورد این موضوع کلیشه ای(کریشه اینیشخند)! که هیچوقتم از مد بحمدالله نمیافته خیلی دیر باشه!یا نه :شاید وب های دیگه اونقدر در مورد این موضوع پرداختن اونم در طرح ها و رنگ های مختلف که شاید خسته کنند باشه خوندن این اپ اما خوب من مینویسم هر چه اید خوش اید...

مقدمه:(این اپ و این نوشته ها یه هیچ عنوان به شخص خاصی اشاره نمیکنه!و همینطور برای این مینویسم که یکم عقاید و فکرامو با نظراتتون چه با نقد چه با مخالفت چه با تایید یکم جمع و جور و درست ترشون کنم!)

 

تا بحال به این موضوع فکر کردید که از کجا ما عشق رو میشناسیم یا با مفهوم عشق اشنا میشیم؟

یه مدت بود که این سوال توی ذهنم شکل گرفته بود!اما به این نتیجه رسیدم که عشق طی دوران های متفاوت زندگی و رفته رفته و کم کم خودشو نشون میده و انسان طی هر دوره از زندگیش با مفهوم کامل تری از عشق اشنا میشه.

توی دوران بچگی از زمانی که خیلی کوچیکیم  و تازه متولد شدیم با ناز و نوازش های مادریمون اروم میشیم!توی همون دوران نوزادی با محبت های مادرمون اشنا میشیم و اروم میگیریم کم کم که بزرگتر میشیم میفهمیم که اونایی که از ما بزرگتر هستند به این محبتهای مادرانه میگند عشق مادری...پس ما از زمانی نوزادی با چیزی به نام عشق!اروم میگیریم؛تا حالا دقت کردید که گاهی 1 نوزاد  بدون دلیل میزنه زیر گریه و وقتی مادرش به اغوشش میکشتش اروم میشه، این نشون میده که اون نوزاد تو اون لحظه وجودش و روحش نیاز پیدا کرده به همون عشق مادرانه!

پس از همون لحظه در کنار مفهومه عشق با مفهوم دیگه ای به نام نیاز به عشق اشنا میشیم!نیاز با عشقی که فقط با عشق!(مهرورزی!)  کامل میشه

همینطور که کم کم بزرگتر میشیم نیازمون به عشق بیشتر میشه،کم کم از دوران نوزادی خارج میشیم و پا به دنیای کودکی میزاریم!

گاهی بچه هایی رو میبینیم که خودشونو لوس میکنند یا هممم کارایی میکنند که جلب توجه کنند؟!!جلب توجه کنند که محبوب تر باشند  برای دنیای اطرافشون!(که تو دوران کودکی کوچیه!که خوب شامل پدر و مادر!در کل خانواده و 5 6 نفر بیشتر و کمتر میشه!و اسباب بازی های و همم همینا دیگه!)!!در واقع توی اون سن طبیعت زاتیش اینه نیاز به عشق رو توی  جلب کردن عشق اطرافیانش میدونه و خوب براش همین کافیه و نیازش رو ارضا میکنه اما خوب رفته رفته زمان که ثابت نمیمونه،میگذره و شرایط تغییر میکنه و اون کودک وارد مرحله دیگه ای از زندگیش میشه به اسم نوجوانی که خیلی متفاوت تر از دوران های قبلیه زندگیشه!توی این دوران زندگیش با چیزی به عنوان جنس مخالف اشنا میشه(حالا نه در اون حد من منظورم در حد ابتدایی و سادش هستش!) و همین باعث میشه که  با مفهومه دیگه ای از عشق در چارچوب جدا از کانون خانواده و پدر و مادر اشنا بشه!و دنبالش بگرده...

توی این دوران از زندگی هر فرد خواسته و ناخواسته با محیط اجنماعی خودش رابطه برقرار میکنه و همین میشه پیش مقدمه ای برای طرح سوال!(چون ذهن تو این دوران از زندگی بشدت پویا و فعاله!) با حضور توی دنیای بزرگتر و با ورود به اجتماع با جنسی دیگه ای از خودش اشنا میشه(نه اینکه قبلن اشنا نبوده،اشنا بود!ولی واسش نیاز نبود یا هممم واسش جای کنکاشت نداشته،اما همیشه یه خلا ای در رابطه با این توی ذهنش وجود داشته) پس سوالای مختلفی از جنس مخالف توی ذهنش شکل میگیره!!! و دوست دارند در مورد جنس مخالفشون بیشتر بدونند خوب پس نیاز به شناخت جنس مخالف توشون به وجود میاد و همین مقدمه ای میشه برای پیدا شدند نیاز جنسی! اما خوب چون همه اینا در مرحله ابتدایی خودشون هستند پس جواب گویی به سوالای ذهنشون به طور کامل میسر نمیشه!(نه به این معنی که باید به تمام این سوالا هم پاسخ داد یعنی براشون جواب وجود داشته باشه!!) کم کم هرچی که میگذره این نوجوان تشنه میشه تشنه فهمیدم و تشنه عشق!!اما این تشنگی  خوب نمیشه به طور کامل در چارچوب کانون خانواده پاسخ داده بشه!! چون دیگه این نوجوان دیگه پاشو از اون دنیای کوچیکه خودش که توش محدود بود به خونوادش،فراتر میزاره..دنیاش بزرگ میشه و نیازش به عشق بیشتر میشه و همینطور پاسخ دادن به این نیاز خیلی سخت تر میشه!!در واقع توی این دنیای که بزگتر از دنیای دوران کودکیشون هستش با رنگهای دیگه ای اشنا میشند!(منظورم از رنگ از پستی و بلندی های زندگی و با دنیای های متفاوتی از ادما مواجه میشند!) و همینطور با معلوم ها مجهول های بیشتری رو به رو میشند.

همینطور که همه ما رو به رشد هستیم پس اون فرد نوجوان هم رشد میکنه،و با سوالات و ذهنیات مختلف خودش وارد عرصه جدید از زندگی میشه که نامیده میشه جوانی که بخش عظیمی از زندگی هر فردی رو در برمیگیره!!

طبیعت ادما اینه که خواسته یا نا خواسته  دنبال سوالا و نیازهاشون باشند پس توی ابتدای این دوره()از زندگی هر انسان بخاطر پاسخ دادن به این ذهنی که انباشه از سوال و نیاز(جنسی و غیر جنسی(عشق!))هستش شروع میکنه به ارتباط برقرار کردند با جنس مخالف خودش توی دنیایی که سراسر از رنگه و تنوع هستش و پاسخ گرفتن از دنیای اطرافش که حالا یه اجتماع خیلی بزرگه با تنوع این رنگ ها  درگیر میشه!

(البته نه اینکه همه افراد دنبال پاسخ گرفتن و ارضا شدند نیازهاشون توسط جنس مخالف باشند،نه!ولی خوب اونقدر تعدادشون زیاد هست که  بشه گفت اکثرت این طور اند!!حالا کاری به خوب و بد بودنش ندارماااا)!(1 چیزی دیگه: اینکه بهتر و منطقی تره که بگم این روابط از اواخر دوران نوجوانی و اوایل دوران جوانی شروع میشه! )

از اونجایی که همراه جسم هر فردی روح همون فرد هم همراه عقاید و عقیدش در حال رشده و از اونجایی که انسان دنبال نقاط مشترک با دنیای اطرافشه برای اینکه بتونه بهتر با دنیای اطرافش و انسان های توش ارتباط برقرار کنه پس هر فردی  توی روابطی که برقرار میکنه ناخوداگاه دنبال این نقاط مشترک میگرده و با این نقاط مشترک احساس دلدادگی میکنه!خوب هرچقدر این نقاط مشترک بتونه بیشتر روحشونو اروم کنه و بتونه روح دوطرف رو بیشتر بهم نزدیک کنه و بهم ارتباط بده خوب دلدادگی بیشتر میشه...اینجاست که پاسخ به نیاز عشق توسط جنس مخالف داده میشه!!تا جایی که احساس تملق و تعلق پیش میاد که انسان رو وادار به مالکیت میکنه؛نه تنها مالکیت روحی بلکه مالکیت جسمی تا اینطور هم پاسخ به نیاز جنسی داده بشه هم غیر جنسی پس مسئله ازدواج و زندگی مشترک پیش میاد!!!(من بحثم اینجا تموم شدست!فقط باید بگم بعد ازدواج و به تملق دراومدن روح و جسم،هنوز این نیاز همونقدر تشنه باقی میمونه،و همین نیاز هم باعث تداوم حیات زندگی و روابط هستش!)

حالا بچه ها من سوالم اینجاست!

ـ توی رابطه برقرار شده که هر دو طرف بهمدیگه عشق میورزند و عاشقانه همدیگرو ستایش میکنند چطور گاهی این روابط بهم میخوره؟

ـ ما توی هر رابطه ای دنبال صمیمیت و نزدیک شدن هستیم پس چرا وقتی این صمیمیت و نزدیکی ایجاد میشه به پای یکنواختی و عادی شدن و سرد شدن میزاریم و ...؟

ـ چطور میشه یه رابطه مدتها پایدار بمونه؟

ـ چطور میشه که وقتی احساسات خودمونو یا عشق درگیر میکنیم و ازش به عنوان علاقه شدید قلبی یاد میکنیم،این احساسات رو با بسته های قشنگتر مثل یه نگاه و یه لبخند بهمدیگه هدیه بدیم ؟چطور میشه این نگاه و لبخند پر از احساس رو بجای اینکه به کینه تبدیل کنیم و غم و نفرت تا همیشه تو دلمون نگه داریم؟

 

-دو نفر وقتی تازه باهم اشنا شدند و عاشق هم هستند وقتی باهمدیگه تلفنی حرف میزنند اتوماتیک باهمدیگه با صدای بلند حرف میزنند،چون قلباشون تپیدنش سرعتش بیشتر میشه و یه هورمونی تولید میشه به اسم اکسیتوسین و...که انرژی بدن رو زیاد میکنه و این انرژی باعث بلند شدن تن صدا میشه و وقتی هم که از هم خدافظی میکنند و رابطشون رو تموم میکنند هم تن صداشون بلند میشه چون قلباشون فاصله هاشون از هم زیاد میشه و تن صدا سعی میکنه با زیاد شدنش این فاصله رو کم کنه!!
(زهرا)
______________________________________________________________________


ادامه مطلب ...
نظرات ()



برای چند لحظه فکر کردن ممنوع
نویسنده: علیرضا و زهرا - دوشنبه ۱۸ مهر ،۱۳٩٠

اپ فوری!!زبان

ساعت 3:6 بامداد میباشد!طی گشت و گزاری که در این موقع از شب توسط ما!(علیرضا و زهرا!) در وب سایتهای مختلف به عمل امد یافتن کردیم که هنوز هم دل های خوشی برای خوشی و خندیدن وجود دارند...

به عکس زیر و صدای اهنگ گوش فرا دهید و به اندازه یک هفته بخندیدقهقهه

"نمیدونید که شیطنت نصفه شبی چیه!!الان ما جفتمون مردیم از خنده فقط یکی بیاد این علیرضا رو بگیره!!!کشت منو از خنده...!نیشخند..."!!

اگه از فردا پیدامون نشد تو نت بدونید از دل درد و لپ درد غش کردیم(مردیم دور از جوونمون!!)"من برم 1 لیوان نبات داغ بدم دست علیرضا"....

فقط صفااااااا کنید عکس رو...کسی تصویریشو داره در اسرع وقت در اختیارمون قرار بده بهش جایزه میدیم!

 

 

              

 
علیرضا:
قهقههقهقههقهقههقهقههقهقهه
وای مردم از خنده!
بصبرید! وای خدا ...
نمیدونید که! از خنده هم دلم درد گرفته، هم لپام!
یحتمل به مرحله ای از درک نرسیدم که بفهممش!!قهقههخندهقهقههخنده
جدا از این به بعد این خواننده و این آهنگ، خواننده و موزیک محبوب منن!!
دیگه توان ندارم ادامه بدم...!
خوش باشید!خنده
غش کردم!

نظرات ()



اندر احوالات علیرضامردان خان!
نویسنده: علیرضا و زهرا - پنجشنبه ٧ مهر ،۱۳٩٠

به قول داد ماست، من عاشق نوشتن در سفرم!

الان که این متن رو دارم مینویسم داریم از خونه مادربزرگ جان محترم برمیگردیم...

امروز نمیدونم چی شد که بابا، هوس کرد بریم امام زاده هاشم که تو ورامینه،برام خیلی عجیب بود چون بابا خیلی از ورامین بدش میاد..! حالا گیر داده بود بریم اونجا! ما هم که وقتی تصمیمی گرفته میشه،اختیاری نداریم! خلاصه با هر بدبختی ای شده، ساعت 1 راه افتادیم..
خدا رو شکر هوا یکم خنک تر شده بود و مثل سابق از کباب شدن خبری نبود. ماشین ما هم که پرایدو (!) کلا تمامی اسباب و ادوات خوشی و آسایش توش مهیا بود!!

خدا رو شکر پشوست و فریبرز و الیکا (گوشیم ،لپ تاپم، گوشیم) همراهم بودن که بشه یکم زندگی گذروند!
رسیدیم پایین [منظور ورامینه] ، من بیچاره فکر میکردم میخوایم فقط بریم مهمونی،شلوار فاق  کوتاه جدیدمو پوشیده بودم با یه لباس یقه (یخه، یا هرچی!) دیپلمات یخه 5 سانتی سفید (البته نه از این ساده ها ها! کلی خوشگله!)... فلش مموریم که به گردنبندم وصل بود و عینک دودی.. کولم و بند و بساطش که دیگه بمانند!
آوو! هندزفری (جزء جدا نشدنی زندگیم!) هم همراهم بود!

رسیدیم به امام زاده،[با اون ظاهری که داشتم، خودم درک میکردم که اون تیپ و قیافه مال اونجا نیست! دیگه نگاه مردم که ... هی وای!] نشستیم کنار چندتا قبر و بابام داستان اون چند تا شهید گمنام رو تعریف میکرد که اونجا دفن (نمیدونم محترمانه ترش چیه..!) شده بودن. و داستان اینکه روز بعد از دفن شدنشون یکی از اونها به خواب یکی از فامیل های دور شون رفته بود رو تعریف کرد و در آخر، شناسایی شدنشون ..
کلی تو فکر رفته بودم که جدا دنیای ما چقدر فراتر از اینیه که با چشمامون میبینیم...
یکم بالاتر از امام زاده مقبره 5تا شهید گمنام بود .. طراحیش خوب بود ولی با بعضی چیزا گند زده بودن به محیط معنویش!
مثلا یکی نوشته بود: محیط پرواز ملائک رو (!) با دود سیگار و قلیون (!) آلوده نکنیم!!
یه لحظه از شدت مسخرگیش نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر خنده! البت یکم ضایع شد،ولی به جهنم!!:دی!

1نیمچه فاتحه و اینایی خوندیم و داشتیم دیگه برمیگشتیم سمت ماشینمون،که جمله  معروفی که همه جا میبینیم رو دیدم....
مبادا مدیون خون شهدا شویم.......
.....

یه لحظه یاد اون حرف پیامبر افتادم که میگفت شهدا زنده ان و ... اینا.. بعد 1لحظه  سنگینی نگاه 5 تا شهیدی که اونجا بودن رو روی شونه هام حس کردم ...[حس کردم واقعا دارن از پشت سرم بهم نگاه میکنن،نمیدونم! انگار منتظر بودم برگردم به سمتشون] راستش یهو احساس کردم وزن فریبرز 1000 برابر شد و کمرم شکست ... احساس کردم تموم کارای بدی که کردم یهو چماقی شده و بجای سرم، توی کمرم خورده ...
برگشتم دوباره مقبره رو نگاه کردم و اون 5 تا قبر رو دیدم که انگار خورشید کنارشون تمام نورش رو از اونا داشت... نمیدونم! حال عجیبی بود (الان که مینویسمش 2باره اشک تو چشمام جمع شده...) و اون نگاه ها رو حس کردم ... اما گرم تر از نور خورشید بودن ... انگار اون چیزی که میخواستن رو بهم گفتن...و حالا نوبت مهرورزیشون بوده...
بهشون یه بار دیگه،از اون قولای 5 دقیقه ای دادم که نا امیدتون نمیکنم و اینا که با صدای بوق ماشین به خودم اومدم..
بابا اینا منتظرم بودن و مامان اینا میگفتن چرا طولش میدی؟ پاشو بریم بابا چندتا آدم زنده ببینیم دلمون گرفت..
وقتی  مامان اینو گفت یاد شهدا افتادم،برگشتم برای بار آخر مقره رو نگاه کردمو ناخودآکاه بغض کردم اما سعی کردم به روشون نیارم و سرمو انداختم پایین فارغ از جو، سرمو تکون دادم و عینکم رو کشیدم روی چشمام و سوار ماشین شدم ...

 

بعد از اون رفتیم شیرینی خریدیم و رفتیم خونه ی خاله جان محترمه.
خاله جان فهمیده بودند که بعد از 4 تا بچه در طرح ها و سن ها و جنسیت های مختلف باید به فکر زیباییشون هم باشند و عمل کرده بودند جهت کسب زیبایی ای که میگفت: اینهمه پای اینا جون کندم و جوونیمو گذاشتم، چی شدن؟ یه چیزی بدتر از باباشون.. (واقعا ازش انتظار این حرفو نداشتم!)
بعد مجید جان،داماد آویزون خونوادشون اومدن و رفتیم یه اتاق دیگه و با بابا و مجید نشستیم گپ برنیم .... وای خدا! چقدر چرت میگفت! این بابا انگار تو کل عمرش 1 کلاس زبان رفته بوده فقط! میگفتیم کار، میگفت کلاس زبان، میگفتیم پول میگفت زبان، میگفتیم ازدواج میگفت کلاس زبان!

دیگه حالم داشت بهم میخورد!
ولی البته کرکر خنده هم بود! چون حرفی که میزدیم، میدونستیم در چه زمینه ای میخواد جواب بده!!
یه لحظه رفتم به فاطمه 1 سری بزنم که دیدم خاله جان دارن ده لپی شیرینیارو میخورن و میزدن رو دست دخی خاله و میگفتن نخور چاق میشی!![لا اقل میذاشت ما بریم بعد!]

خدا رو شکر بابا حوصله اش سر رفت و گفت پاشین،رفتن کنیم..!
منم تا شندیم، لپ تاپو بستم و کوله رو جمع و جورش کردم، یهو دینگ دینگ دینگ دینگ(!) 15 تا اس ام اس یهو با هم رسید،خدافظ خدافظ و از اون جهنم زدم به چاک!



موقع رفتن،رفتیم خونه مامان بزرگ که ما بهش میگیم مادرجون (شما چی میگین؟ مامانی؟ خانجون!!؟ جدی چی میگین؟)
شانس که نداریم! هرجا بریم باید یکی از این قوم و قبلیه رو ببینیم!
شوهرخاله جان بکوب رفته بودن خونه مادرجون،که چی؟ مارو ندیده، ببینه! بعد از سلام و اینا، رفت سراغ بحث هایی که ما مردا همیشه میکنیم! (واقعا مهم نیست! ختم باشه، مهمونی، یا عروسی.. حرفای ما مردا بشدت محدوده!) که چی!؟ آره باغمون همه چیش خشکیده و بدبخت شدیم!
آقا رفتن باغ که چی بگم! 5000 متر زمین گرفتن، واسه تفریح فقط!
وضعشون نه، اونطوریا هم نیست..ولی نمیدونم به چی فکر میکره رفته زمین به این بزرگی خریده؟ والا دیگه نهایتا 1000 متر برای ماها! که هم بتونیم بهش برسیم،هم بسمون باشه! رفته نیم هکتار خریده واسه تفریححح!!!!!!؟؟؟؟
حقا که ... (حیف به قومیت ها احانت میشه!) حقا که حیف نونی!
میدونید چرا حرصم میگیره!؟ آخه مردک هر 2 3 روز 1 بار،یه شلنگ میگیره دستش میره به گوجه موجه هاش آب میده![بعد اومده میگه آخ کمرم! وای چمیدونم پام، و این حرفا]پس آبیاری قطره ای،یا روش های علمی کجا میره!؟ راحت 1 سیستم مکانیزه بذار، وقت و عمر و آب و پول رو اینطوری هدر نده...! بیشعور!
آخه 1 شخم هم نزده بود که بجای گوجه، لا اقل 1 گوجی سبز بکارن...! خودش تو زندگی خودش مونده، میاد از دولت و مقامات کشوری بد میگه و بهشون هزاران گفته و ناگفته نسبت میده،که دوست دارم سر به تن اونا هم نباشه!
نه تحلیل داره، نه شعور، نه تحقیق ، نه مغز!
آخه وسط کویر میان درخت پرتقال و گردو میکارن!؟
(نمیدونم! اگه سبز میشه بگید! من که فکر کنم مال جاهای خنک تر باشن اینا!)

به بهونه ی شارژ گوشی هام از اتاق رفتم بیرون و یه پیریز پیدا کردم،[توی کوله ام همیشه یک 3راهی برقِ کوچیک دارم] پشوست و الیکا رو زدم به شارژ .. اذان گفت 1 جا پیدا کردم و یکم تو آرامش بودم که گفتن میخوایم بریم..
اومدم حاضر بشم که گفتم بذار یه میسد کال هم به مامان بزرگ بزنم یکم سر به سرش بذارم! زنگ زدم، آهنگ پیشوازش قلب یخی بود،کف کردم نشستم تا تهشو گوش کردم که یهو دیدم مامان بزرگ میزنه به شونم میگه علیرضا این نمیدونم کیه، شمارش سیو نیست بیا تو جواب بده!!!
وای خدا! مرده بودم از خنده!
گفتم مادرجون شماره منه! فقط کد آهنگ پیشوازتو به منم بده!!
گفت نمیدونم! شانسی پیداش کردم! (تو دلم گفتم بابا تو دیگه کی هستی!! خوبه 5 6 کلاس بیشتر سواد نداری و الا میخواستی چیکارا بکنی!!)
ماچ ماچ و خدافظ...!
تا الان که داریم برمیگردیم و نمیدونم چه ها در انتظارمونه!

این بود 1 روز زندگی اینجانب، نمیدونم! دلم خواست بنویسمش!
دیگه اگه جذابیتی نداشت ببخشید!
دیگه  شارژ لپ تاپم رو به اتمامه..

Save…
لپ تاپ بسته!
_______________________________________________________________________
پ.ن:

1- یه تغییراتی توی نوشته دادم، غلط زیاد داشت! که بخاطر این بود که تو ماشین نوشته بودمش.. جاهایی هم که گنگ بود، تو قلاب ، توضیحاتشونو دادم!

نظرات ()



ماه تولد!!
نویسنده: علیرضا و زهرا - پنجشنبه ۳۱ شهریور ،۱۳٩٠

سلام!

میدونید!؟ تا همین چند روز پیش فکر میکردم این عنوان "ماه تولد" چقدر چیز چرتی میتونه باشه!:دی! میگفتم یعنی که چی!؟ به زور قضا و قدر،اجبارا تو یه ماهی به دنیا اومدیم! که چی!؟

اما این شهریور که الان روز آخرشو میگذرونیم، برام بشدت "ماه تولد" بود!

اون از اون اولش و سیاهچاله و اینا!
بعدش کادو هایی که از دهم، همینطور میرسید دستم! و اتفاقات جالبی که تاحالا تجربشون نکرده بودم!! و راستش فکرشونم نمیکردم! از گم شدن کیف پولی که دیروزش از گواهی نامه و کلا هرکارت مهمی که میشه داشت، خالیش کرده بودم گرفته، تا کادو دادن کسبه ی محترم محل و سوپرایز های (گاها احمقانه!) دیگه!!
کلی خوش گذشت این ماه! جاتون شدیدا خالی بود!

هه هه!
دیروز رفته بودم کالباس و اینا بگیرم، گفتم آقا 1500 تومن هم خیار شور (باز) بده.
گفت از کدومشون!؟
گفتم مگه خیارشور باز چند نوع داره!؟
گفت 2 نوع
همین طور داشتم بهش نگاه میکردم که فهمید حرفش باید ادامه هم داشته باشه! ادامه داد، ببین 2 نوعه!
یه نوعش هست شور
یه نوعشم هست بیشور!
هه هه! یهو چشمای خودش گرد شد، گفت یعنی کم شوره! شورش کمه!!
وای داشتم میپوکیدم از خنده...!
یهو که گفت از کدوم بدم! زدم زیر خنده و گفتم از همون باشوره بده!
2تایی پنج دقیقه داشتیم میخندیدیم!!

_________________________________________________________________________

پ.ن.

1-تولدم به همه ی جهانیان تبریک!
گرچه! اینکه تولدم 29 30 یا 31 شهریوره در هاله ای (حاله ای!؟) از ابهامه!

راستی! یه چیزی!!(2)
دقت کردین روز تولد من 25 ساعته!؟
دل همتون بسوزه! ساعت 12 که میشه،یه ساعت میکشن عقب، دوباره 11 میشه و با این حساب روز تولدم 25 ساعته میشه!

یه چیز دیگه!!(3)
اون کلیشه هه رو چی چی میگین کپی کردی!؟
من بیچاره کلی پاش فسفر سوزوندم! نگین باو کپی پیسته!

4-هیجان زدم!

5-زهرا:هه هه منم مثلا اینجام...چقدر مزه میده یکی دیگه بیاد اپ کنه تو پینوشت بنویسی

6-تفــــــــــــــــــــــــلدت مبارک...امروز تولد علی هستش من کادو گرفتم!حسودیتون بشه !

7-بزارید خودمو کنترل کنم!پینوشت هام پرید!(مهربون.عصبانی.)!کنترل

8-دلتون موروچ بکشـــــــــــــــــــه کادو هم خریدم خیـــــلی وقته!حالا باید مشورت کنم!(بحــــله با مدیریت!)زبان تصویب شد عسکشو میزارم ببینید!دلتوووون اتیشبازنده!! مدیریتش فرد جدی ایست امیدی ندارم رضایت بده!

9-

تولد و مرگ را درمانی نیست

مهم این است که فاصله میان این دو را شاد زندگی کنیم  . . .

10-هووووم...لبخند.هراسی نیست!

11- علیرضا:
دیگه دارم احساس تولد زدگی پیدا میکنم!!نیشخند

نظرات ()



آغازی از نو
نویسنده: علیرضا و زهرا - یکشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳٩٠

سلام!
همیشه اولین شروع ها سختند ، و کلی متفاوت..
تا حالا به شروع ها فکر نکرده بودم. در اصل یکی ان .. ولی فقط دونشون شبیه همه، وقتی رشد کنن، خدا میدونه چی میخواد از این دونه... (بقیه ی جمله نیومد!)

خبس!
نمیدونم چه اصراریه این پست اول ها خیلی خاص باشن، یه حرف حکیمانه توشون زده بشه، یا با جشن و هورا و داد و هوار، زده بشن..! نمیدونم والا!

یا اینکه اهداف بلند مدت و سیاست های چهار ساله ی وبلاگ ِ کامنت مدار، رو شرح بدن!
آقا جان یک عدد وبلاگ است، جهت سرگرمی و یافتن دوست های آرامش بخش! و آخرشم شاااااااید دوتا دونه حرف زدیم، یکیش (شانسی) درست در اومد، یکی برامون دوباره نویسی اش کرد، روش فکر کردیم، یکم تغییرات حاصل شد!

خب!یکم بریم تو کلیشه
مقدمه ای بر این وبلاگ!
هدف از تشکیل این وبلاگ دو نفره، نشر اندیشه های درونی انسان عصر کنونی، و تحلیل ِ بازتابِ روزمره گیهای موجودی دوپاست که هر نوع رفتاری را بر مبنای اختیار و یا خلیفةالهی خود و پیش دانسته ی ذهن برترش میگذارد و توجیه عملش را در انعکاس ریز نفع هایی که کسب میکند میبیند.
گاه تفکری سطحی در جامعه ای از مغزهای سرشار از جهل،چهره ای بسیار آزموده رخ مینمایاند،و در آن سو چنان تخریبی به بار میگذارد که عمق فاجعه را میتوان به مراتب اسف بار تر از فاجعه هیروشیما و ناکازاکی دانست.
بسسه دیگه! خودمون شبیه شمش (ماکسیمم مس!) شدیم انقدر تو قالب و کلیشه و اینا بودیم!

حقیقتش ذهن من همش همینطوریه که این بالا نوشتم، حالا نه به این قلبمه سلمبگی و به قولی رسمی ای...
من خودم به شخصه معتقدم که وبلاگ فضای خیلی منعطفیه، و شدیدا مستعد!
فقط بدبختی اینه که آدمیزاد (حالا هرچی هم که تفکر درونیش باشه ها) طبعا دوست دار چارچوب هایی که واسه خودش درست میکنه ...
هدف اصلی (لا اقل من!) اول از همه کنار دوستانم بودن، یافتن دوستان، و خارج شدن از این چارچوب هاست که متاسفانه اکثرا غلطن..
میدونم! یکم هدفم خشکه!
اما حقیقتش اینه که هدف اصلیم،بودن پیش دوستامه، دوستایی که به من چیزهایی یاد دادن که به مراتب بیشتر از هر کتابی و هر نوشته ای بهم کمک میکنه. پیش دوستایی باشم که هرکدوم دنیایی از احساسات و تفکرات نانوشته ان، دوربینی خاص با لنز و زاویه ی خاصی از این دنیای بی در و پیکرن، مغز نوشت هایی دارن که با هزار سال تفکر هم حقیقتا نمیشه بهشون رسید...
چرا 2 نفره حالا؟
راستش نه عشق و Love و ایناست ، نه بالا بردن جذابیت و اینا...
زهرا کسی بود که تو روزهایی که تو اوج افسردگی و در آستانه گم شدن تو سیاهچاله های بی پایان ذهنم بودم، با حرف ها و دیدی از زندگی که بهم داد ،باعث شد خیلی بهتر شم.. و بعد از مدتی آشنا شدن با روحیاتش و افکارش،فهمیدم اگه قرار باشه دوستی برگزینم که (واقعا جدا از جنسیت و اینا) دوست صمیمی و نزدیکم باشه، اون زهراست....
(البت جسارت به دوستان صمیمی دیگر نشود!)

هووووووووووم!!
برای پست اول فکر کنم به اندازه کافی بازدیدکننده پروندم!
ولی مهم نیست!
برای من، مهم روح و شخصیت دوستا ایه که انتخاب میکنم...
پس اگه قراره اینطوری کسی بپره، (زیاد) ناراحت کننده نیست.
_____________________________________________________________________________
پ.ن
1- اول از همه یه معذرت خواهی بخاطر طولانی بودن مطلب

2- حتما وقتی اومدید آدرس وبتون رو بذارید،که بهتون سر بزنیم و بگید با چه اسمی لینکتون کنیم

3- این وبلاگ رو فعلا با "2 هم اتاقی" یا اگه با عدد مشکل دارید "هم اتاقی" لینک کنین تا اسم قطعیش معلوم شه! (1 روزشه خب!)

4- از الان بگم! یک عدد feeddemon نصب کنید، تا همه از شر پدیده ی "بیا آپم" خلاص شند! سعی میشه ، اما اگر روزی خبر آپمون به کسی نرسید ناراحت نشه (لطفا)!

5- فعلا همینا! تولدمم مبارک! (نوشابه!) :دی!

نظرات ()



به پرشین بلاگ خوش آمدید
نویسنده: پرشین بلاگ - یکشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳٩٠
بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
نظرات ()